...
بعد دو نقطه
و بعد ...
بعد دو نقطه
و بعد ...
...
...
در این اتاق را ببند
پرده را کیپ کن
خودت را مچاله کن روی این تخت یکنفره
تا کمی هم با هم بمیریم لعنتی!
نزدیکتر به من...
فوق اش به لبهایمان بر می خورد
باز بارن...
باز باران
با ترانه
بی ترانه...
میخورد بر روی شانه
شانه ها یکجا خمیده
زیر آوارهای غصه
من کنون...چند ساله هستم
سرد و خاموش
یادها کردم فراموش
جنگل ما سرد و تیره
آسمانش تار و تیره
شاه جنگل
شاه جنگل
با دوپای ظالمانه
کرده خانه
آه ...یادم آمد
روز دیرین
توی جنگلهای ایران
ما نهال های خدایی
می زدیم هر دم جوانه
شاد و خندان
همچو بادهای وزنده
ما کنون...چند ساله هستیم
شانه هامان زیر شلاق
سینه هامان گشته رنگین
از هجوم داغ سربین
بشنو از من همره من
پیش چشم مرد امروز
زندگانی خواه تیره خواه تیره
هست درهم...هست برهم...
حسرت داشتن یک جرثقیل اسباب بازی به دلم ماند
می خواستم با آن
کودکی هایم را بالا بکشم...
هر چند لبخندش داشت آب می شد...
امتداد گریه های کوتاهت
بالش های خیس هر شب مردی ست
که خبال می کند دارد نفس می کشد...!؟
جاذبه
دستهای تو بود
که مرا به زمین زد...
کمانه کرد رفت به آسمان
و از چشم های خدا خون بیرون زد...!
می دانی؟
ما که جا بزنیم
گلوله ها هارتر می شوند!
چگونه اما
گنجایش یک"نهال" را نداشت؟
اینقدر دستهای کوچکت را کش نده
شاید به جایی بر بخورد؟
مثلا اسم همین خیابان!
مثل ما که ندای مان را کش دادیم
و به دیوارها بر خوردیم
ببخشید آقا! می شود بغض هایم را کش دهم تا بترکد؟
می شود...شعرهایم...
آه... نه این خیابان
نه خدای این خیابان
راستی ماه چقدر زیاد مانده پشت ابر ...نه؟
مگر پایان شب سیاه سپید نیست؟؟؟
برایت دامی گسترانیده ام
خیال می کنی قدم به قدم دنبال منی مرگ لعنتی...!؟
سرت را به سرم بگذار
اگر می توانی پا به پایم
هق...هق...؟
کودکی های دور کسی را تاب می دهند!
شما سوت بزنید
من از اینجا کف...
سرتان را بالا بگیرید
و یادتان باشد پیش از دار
ورد لبهایش را لب خوانی کنید
و زل چشمهایش را خوب...
آه...
...
کسی قلاده ی مرا به این پنجره ببندد
آن بیرون جز با سگها
من با کسی قرابت انسانی ندارم...!
سایه ام نمی آید
گاهی یادم می رود که مرده ام...
نه تمام کننده ای...
نه صدای زوزه ی مرگی
نه هس هس نفسهای کسی
سالهاست لابلای خودم
روزی هزار بار می میرم...!
من بیدار
خدا خواب خواب...
مثال پیشترها خدا دیگر پشت کودکی نیست
که از درخت بالا می رفت...
و من خودم را به هرچه میزنم می پرم!
خدا خودش را به خواب زده
من به آب و آتش...
باید حتما بروی تا ساز ها و سوز ها کوک شوند؟
شعر ها شیون کنند های...های...؟
پنج شنبه ها بگریند زار زار...؟
نه...نهال !
حکایت ما حکایت نوشداروهاست
رسم ما رسم نا مردیهاست...
ما آنقدر پوچ شده ایم...که نهال ها را پیش از سایه دهی شان دفن می کنیم...
و بعد...آنجا را آب می دهیم....آب...
ضرب انگشت تازیانه های وحش
فرود آرید بر پشت این زن حقارت خود را
سربلند گریه کن بانو
سربلند ضجه بزن...
سربلند
برخیز
برخیز...
امتداد این شب ما به صبح خواهیم گفت...