شاید سر آغاز

گیسوان تو باشد

و انگشت های تنهای من !

که آنجا باد از سر گیسوانت بگذرد

اینجا

دست و دل من می لرزد  !؟

مرا بخواه...

همچو بادبادک های کودکی

با شوق !

شکل " تیر و قلب" دفتر خاطرات نوجوانی نبودی

تا کار را یکسره کنی

به شکلی پیشرفته آمدی

که به ازای هر یادت یک تیر می خورم !

کودکی ها دستهای خدا را می گرفتم

از این کوچه به آن کوچه...

می کشیدم درون ماشینک های هر مغازه

کودکی ها

مادرم خدا بود !

پنجره را ببند

بیرون چیزی برای دیدن نیست

موجوداتی در گذرند

موجوداتی خیالباف

خیال انگیز...

خانم !؟

موی تان پریشان باد بود

و من عاشق دستهایت شدم

که حریف آنها نمی شد !

وسط اتاقم

قالیچه ای دستباف

پا خورده ...مثل خودم

روی اش می خوابم

به پهلو نمی شوم...کسی پهلویم نیست

سقفی که مثل روح سفید است

دیوار و یک " عکس "

که به عکس من لبخند می زند !


می ترسم...

می ترسم این در باز شود

تو

بروی...

وسط پیشانی ام کبود شده  آقا !

دلیل رکعت های شبانه نیست

...به دیوار کوبیده ام !

دلم جمکران می خواهد جمع کران...

زمان را به عقب ببر

به عقب آقای زمان...

می خواهم از ابتدا خ ا ی ه های مذهب را لیس بزنم

در بستری روحانی

مثل فروغ

و نهال

و سمانه...

مثل یک زن خسته ام

به " سمانه مرادیانی "


بگذار یک راز بماند

شکل خودکشی نهنگی در ساحل همین خلیجی که پارس است

و دلیل نمی خواهد !

...؟

به میانه های این شعر رخنه کن

لخت لخت

به میانه ی من

با بازوانت " سپید

لبهات که " غزل

بریز

بریز

لحظاتی در راه ست که تو تمام دنیای من می شوی

من تمام دنیای تو

تنها لحظاتی شهوتناک !

پشت این پنجره

که تمام دنیا پشت به اوست

خیال می کنم تو را

تو اما خودت را دور نگه دار

آرام بیقرار نگاه می کنم تو را

تو اما خودت را دور نگه دار

آرام بیصدا می بوسم تو را

تو اما خودت را دور نگه دار

تا

آرام

آرام

این قرص ها اثر می کنند

تو اما

خودت را دور نگه دار

آه ... ای کودکی ! همه چیز با تو تمام شد و آن خنده های زورکی کشدار...

این روزا اصلا حال نمی ده... اصلا این روزا بی حالن...بی روح...دمق...خاک بر سرن اینروزا گاهی کم میاری...بهار...تابستون...تیرماه لعنتی...پاییز میشه...زمستون میشه شب میشه...روز میشه...می خندی...گریه می کنی...کار می کنی...بیکار میشی...عاقل میشی...دیوونه میشی... مطلب می نویسی یه چند تا می خونن میری توی خیابون...قدم میزنی...می خوابی...بیدار می شی هی دوباره...هی دوباره...لعنتی....(الان دارم فحش و بدو بیراه میگم نمیشه نوشت) فقط نمیدونم این خدا کی میخواد مردی کنه...بابک لعنتی...

نه زیر چتر نارنج ها

نه در سکوت کافی شاپ ها

انتظار بیهوده س!

آی خیال این مرد خیالاتی ...!

تمام فارس را غرق خون خواهم کرد

ابوموسی!

که همیشه غرق فارس ی !

دلش صاف صاف

می گفت: " خانه ام ابری ست "

من اما

دلم ابری ست

خانه ام خراب !

آنروزها قلب من اگر چه کوچک بود

خدا آنجا می خوابید روزها و شب ها

و

حالا قلب من آنقدر تنگ شده

که دیگر جایی برای خواب خدا نیست !

آه ...

بهار پشت پنجره ست

این آدم برفی اما آب شده ست دیگر !