Hi
بچه كه بودم، يك كوچه بود و تنها من
بچه كه بودم مادرم بود و تنها من
بچه كه بودم آنقدر گريه و شادي بود كه يادم نمي آيد چقدر بچگي كردم، درد ها كوچك بود ، آنقدر كه يادم نمي آيد،
دلم چقدر دور شده ، چقدرسخت شده، چقدر دلم بزرگ شده، و تنگ ... تنگ ترين دل هاي عالم ام!
آه آن قديم هاي كودكانه ، مادرانه،
آن بادكنك ها توپ ها آدامس ها
بستني ها
امروز سرم پر است پر از فكر هاي خالي،پر از هيچي، مسموم دنياي تكنولوژي ،
سالهاست گذشته، ساعت م را نگاه ميكنم، همان كه انروزها روي مچ دستم با ماژيك كشيدم ، روي ساعت ٨
هشت ه مدرسه، هشت ه هشت سالگي
هشت ه سي و هشت سالگي
ب ا ب ك
بچه كه بودم مادرم بود و تنها من
بچه كه بودم آنقدر گريه و شادي بود كه يادم نمي آيد چقدر بچگي كردم، درد ها كوچك بود ، آنقدر كه يادم نمي آيد،
دلم چقدر دور شده ، چقدرسخت شده، چقدر دلم بزرگ شده، و تنگ ... تنگ ترين دل هاي عالم ام!
آه آن قديم هاي كودكانه ، مادرانه،
آن بادكنك ها توپ ها آدامس ها
بستني ها
امروز سرم پر است پر از فكر هاي خالي،پر از هيچي، مسموم دنياي تكنولوژي ،
سالهاست گذشته، ساعت م را نگاه ميكنم، همان كه انروزها روي مچ دستم با ماژيك كشيدم ، روي ساعت ٨
هشت ه مدرسه، هشت ه هشت سالگي
هشت ه سي و هشت سالگي
ب ا ب ك
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مهر ۱۳۹۶ ساعت 18:31 توسط بابک کامکار
|