حکایت غریبی دارد

درخت باغچه ی کوچه

زمانی جوانه می زند

زمانی

می

م

ی

ر

د

همیشه از پشت پنجره بیرون غریب ست...درخت... آدم...بازی...باران...

حتما خوشبخت ست پنجره درون دیوار...

مثل من درون...

خودم


تو هم ساز خودت را بزن

من

رقاص

قابلی شده ام !!

دل سپردن های با شکوه

" دل سپاری " ها در راه...


در ابهامی سر در گم ست زندگی

مثل قلب من در پیشگاه تو

وانمود کن خوشست زندگی

خوشست قلب من...

از من چیزی نمی ماند

از تو اما یاد من...

چگونه ست که در دستهای من دستی نیست

منظورم از آن دستها نیست که آدم ها می گیرند

که از آن دستهایی که آدم را می گیرد !