...........
باز باران
باز بارن...
باز باران
با ترانه
بی ترانه...
میخورد بر روی شانه
شانه ها یکجا خمیده
زیر آوارهای غصه
من کنون...چند ساله هستم
سرد و خاموش
یادها کردم فراموش
جنگل ما سرد و تیره
آسمانش تار و تیره
شاه جنگل
شاه جنگل
با دوپای ظالمانه
کرده خانه
آه ...یادم آمد
روز دیرین
توی جنگلهای ایران
ما نهال های خدایی
می زدیم هر دم جوانه
شاد و خندان
همچو بادهای وزنده
ما کنون...چند ساله هستیم
شانه هامان زیر شلاق
سینه هامان گشته رنگین
از هجوم داغ سربین
بشنو از من همره من
پیش چشم مرد امروز
زندگانی خواه تیره خواه تیره
هست درهم...هست برهم...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم مهر ۱۳۹۰ ساعت 16:5 توسط بابک کامکار
|